![]() |
![]() |
|
|
خیلی دارم چرت می نویسم الان چند وقته، خودم هم میدونم چون خودم و زندگیم هم به آشغالیه نوشته هام داره میگذره یه جوری تو هم گره خوردم که فکر نکنم هر جای بند این زندگی رو ببری بشه خلاصم کرد خودم هم نمیدونم کدوم وری باید بچرخم که گره هام بیشتر نشن خاک بر سر من کنن که بعد از ۲۲ سال سن هنوز یه دوست ندارم که بتونم از داخل خودم باهاش حرف بزنم و توی چشمام نگاه نکنه بگه تو رسما دیوانه ای برو روانپزشک این حرفها رو اونجا بگو
از تردید و انتظار متنفرم، دوست دارم فکر کنم همه چیز به خوبی تموم میشه اون جور که دوست دارم اگه همه عالم و آدم رو خر کنم اما خودم رو که نمیتونم گول بزنم
بگذریم، یه مدت آپدیت نخواهم کرد خلاصه به قول سهراب : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
زت زیاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست |
| درباره من |
|
من؟ نمیدونم شاید چون هیچ وقت خودم هم نفهمیدم کی ام و از زندگی چی میخوام یا حداقل زندگی از من چی میخواد
|