![]() |
![]() |
|
|
« گفته بودم زیر باران بودم تا دیر وقت؟ ترسیدم گمت کرده باشم کاش خیالت کنار من بند میشد » عباس معروفی
اسمت که میاد حرفام خشک میشن و بغض خفه ام میکنه. شعری آهنگی نه نه نمیخوام، بذار دلدارکم این نگاه بمونه به روی صفحه ی مانیتور. وسط گیج و ویجی ای دم صبح که از خواب پا میشم، هستی کنارم؟ تو خوابمی؟ خیالمی؟ یا تو قلبمی؟ باز کجای این نصف النهار های دوری گمت کردم؟ بعد هم این عقربک های گستاخ که میزنن توی چشمم که وقت رفتنه انگار میگن: پرواز پرواز تا رفتن. راستی عزیزم هنوز نفهمیدم چقدر باید می بوسیدمت برای حالا که نیستی؟ چقدر باید بغلت می کردم تا دیگه سردم نشه؟ ببینم یه کاغذ در بیار حساب کنم چند تا دوست دارم بهت بدهکارم؟ آخ جان دلم، عزیزم ول کن این حرف ها رو، دیگه از دستم در رفته دلتنگی هام. بیا اینجا بیا پیشم، سرت رو بذار روی سینه ام، بازم خواب دیدم میخوام برات تعریف کنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست |
| درباره من |
|
من؟ نمیدونم شاید چون هیچ وقت خودم هم نفهمیدم کی ام و از زندگی چی میخوام یا حداقل زندگی از من چی میخواد
|