![]() |
![]() |
|
|
این رو چند روز پیش توی دفتر قدیمیم پیدا کردم مال وقتی که نوزده سالم بود. این رو خیلی خودم دوست دارم همون موقع هم توی وبلاگ سابقم نوشته بودمش، باید از نظر وزنی و ترکیب کلمات درستش می کردم اما دلم نیومد این مال همون حس و حال دو سال پیشه با همون کلمات و همون وزن غلط
همه ی آبادی می شناختند تو را عزلتی داشتی بی همتا همه ز جادوی نگاه تو گذر می کردند به سلامت اما سحر چشمان تو کس جز من را نفریفت که نگاهت برد افسار خیالم را و به ابد پی عشق تو کشاند
تو به رسم هر روز بر سر رود می رفتی و به ریگ هایش سخن می گفتی و من از پشت درختان تصویر تو را بر دلم مهر می کردم عشق تو را هر روز در دلم نقش می کردم
خورشید دل در مهر تو داشت و من دیوانه ی تو دشمنش می پنداشت به تدبیر پلیدی هر روز می تابید و رود را خشکانید از گرمای حسدش خورشید که دگر باره نگاه تو را نبینم در آب
تو به شب رفتی از خورشید که نجوای تو را با رود کشت و من هر روز بر سر رود تو می آیم می خوانم آی باران آی ابر تیره رودی جاری کن که ز دروازه ی شب نشینان دور زند روی یار را در آب جاری کن و تو ای معتکف پرده ی نقاشی شب از من روز نشین می ترسی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست |
| درباره من |
|
من؟ نمیدونم شاید چون هیچ وقت خودم هم نفهمیدم کی ام و از زندگی چی میخوام یا حداقل زندگی از من چی میخواد
|