![]() |
![]() |
|
|
بعضی ها به من گفتن اینجا فیلتر شده مجبور شدم آدرسم رو عوض کنم دیگه اینجا نخواهم نوشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21 توسط شیما |
|
|
خیلی دارم چرت می نویسم الان چند وقته، خودم هم میدونم چون خودم و زندگیم هم به آشغالیه نوشته هام داره میگذره یه جوری تو هم گره خوردم که فکر نکنم هر جای بند این زندگی رو ببری بشه خلاصم کرد خودم هم نمیدونم کدوم وری باید بچرخم که گره هام بیشتر نشن خاک بر سر من کنن که بعد از ۲۲ سال سن هنوز یه دوست ندارم که بتونم از داخل خودم باهاش حرف بزنم و توی چشمام نگاه نکنه بگه تو رسما دیوانه ای برو روانپزشک این حرفها رو اونجا بگو
از تردید و انتظار متنفرم، دوست دارم فکر کنم همه چیز به خوبی تموم میشه اون جور که دوست دارم اگه همه عالم و آدم رو خر کنم اما خودم رو که نمیتونم گول بزنم
بگذریم، یه مدت آپدیت نخواهم کرد خلاصه به قول سهراب : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
زت زیاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17 توسط شیما |
|
|
« گفته بودم زیر باران بودم تا دیر وقت؟ ترسیدم گمت کرده باشم کاش خیالت کنار من بند میشد » عباس معروفی
اسمت که میاد حرفام خشک میشن و بغض خفه ام میکنه. شعری آهنگی نه نه نمیخوام، بذار دلدارکم این نگاه بمونه به روی صفحه ی مانیتور. وسط گیج و ویجی ای دم صبح که از خواب پا میشم، هستی کنارم؟ تو خوابمی؟ خیالمی؟ یا تو قلبمی؟ باز کجای این نصف النهار های دوری گمت کردم؟ بعد هم این عقربک های گستاخ که میزنن توی چشمم که وقت رفتنه انگار میگن: پرواز پرواز تا رفتن. راستی عزیزم هنوز نفهمیدم چقدر باید می بوسیدمت برای حالا که نیستی؟ چقدر باید بغلت می کردم تا دیگه سردم نشه؟ ببینم یه کاغذ در بیار حساب کنم چند تا دوست دارم بهت بدهکارم؟ آخ جان دلم، عزیزم ول کن این حرف ها رو، دیگه از دستم در رفته دلتنگی هام. بیا اینجا بیا پیشم، سرت رو بذار روی سینه ام، بازم خواب دیدم میخوام برات تعریف کنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17 توسط شیما |
|
|
زي الهوا يا حبيبي زي الهوا وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى وخذتني من إيدي يا حبيبي ومشين تحت القمر غنينا وسهرنا وحكينا وفي عز الكلام سكت الكلام وأتاريني ماسك الهوا بإيدية وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي وخذتني ومشينا والفرح يضمنا ونسينا يا حبيبي مين إنت ومين أنا حسيت إن هوانا ح يعيش مليون سنة وبقيت وانت معايا الدنيا ملك إيدية أأمر على هوايا تقول أمرك يا عينية وفي عز الكلام سكت الكلام وأتاريني ماسك الهوا بإيدية وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي خايف ومشيت وأنا خايف إيدي في إيدك وأنا خايف خايف على فرحة قلبي خايف على شوقي وحبي وياما قلت لك أنا واحنا في عز الهنا قلت لك يا حبيبي لا أنا قد الفرحة ديّ وحلاوة الفرحة ديّ خايف لا في يوم وليلة ماألاقكش بين إيدية تروح وتغيب عليّ وقلت لي يا حبيبي ساعتها دي دنيتي إنت اللي ملتها وفي عز الكلام سكت الكلام وأتاريني ماسك الهوا بإيدية وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي وخذتني يا حبيبي ورحت طاير طاير وفتني يا حبيبي وقلبي حاير حاير وقلت لي راجع بكرة أنا راجع وفضلت مستني بآمالي . ومالي البيت بالورد بالشوق بالحب بالأغاني بشمع قايد بأحلى كلمة فوق لساني كان ده حالي يا حبيبي لما جيت رددنا الغنوة الحلوة سوى ودبنا مع نور الشمع .. دبنا سوى ودقنا حلاوة الحب .. دقناها سوى وفي لحظة لقيتك يا حبيبي زي دوامة هوا رميت الورد طفيت الشمع يا حبيبي والغنوة الحلوة ملاها الدمع يا حبيبي وفي عز الأمان ضاع مني الأمان وأتاريني ماسك الهوا بإيدية وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى يا حبيبي ترجمه: احساس می کنم عشق است عزیزم، احساس می کنم عشق است آه از عشق عزیزم، آه از عشق و تو دستم را گرفتی عزیزم و ما راه رفتیم زیر ماه آواز خواندیم و شب بیدار ماندیم و حرف زدیم و میان کلاممان، کلام ایستاد عجیب نیست من عشق را در میان دستانم نگه داشته ام آه از عشق عزیزم، آه از عشق
تو مرا بردی و ما راه رفتیم در حالیکه شادی پناه ما بود فراموش کردیم عزیزم که من کیستم و تو کیستی و من احساس کردم عشقمان ملیون ها سال باقی می ماند
و هنگامی که تو با من بودی دنیا در دستان من بود من به عشقم فرمان دادم که به تو بگوید من مال تو هستم و میان کلاممان، کلام ایستاد عجیب نیست من عشق را در میان دستانم نگه داشته ام آه از عشق عزیزم، آه از عشق
راه می رویم و من ترسیده ام دستانم در دستان توست و من ترسیده ام برای شادی قلبم ترسیده ام برای عشق و شوقم ترسیده ام و من چند بار به تو گفته ام وقتی ما میان خوشبختی مان بودیم به تو گفتم عزیزم این خوشبختی برای من زیاد است و شیرینی و زیبایی این شادی خارج از تصور من است من می ترسم یک روز تو را در دستانم پیدا نکنم و تو بروی و از من دور شوی
و در آن وقت عزیزم به من گفتی تو آن عشقی هستی که همه ی دنیای من را آن خود کردی و میان کلاممان، کلام ایستاد عجیب نیست من عشق را در میان دستانم نگه داشته ام آه از عشق عزیزم، آه از عشق
تو مرا بردی عزیزم و سپس پرواز کردی و رفتی تو مرا ترک کردی عزیزم و قلبم پریشان شد و تو گفتی که باز خواهی گشت، روز بعد باز خواهی گشت
و من با تمام آرزوهایم منتظر ماندم خانه را به گل، شوق، عشق و ترانه پر کردم با شمع های روشن و زیباترین کلماتم آماده بودم برای تو آماده بودند عزیزم هنگامی که بازگشتی با هم ترانه ی شادی سرودیم و ما با نور شمع ذوب شدیم، ما با هم ذوب شدیم و طعم زیبایی عشق را چشیدیم، طعمش را با هم چشیدیم و ناگاه یک لحظه تو را عزیزم مثل طوفان پریشان دیدم
و تو گل ها را پرت کردی و شمع ها را خاموش کردی عزیزم و ترانه های زیبا با اشک پر شده اند آه عزیزم و میان کلاممان، کلام ایستاد عجیب نیست من عشق را در میان دستانم نگه داشته ام آه از عشق عزیزم، آه از عشق
ترانه ی معروف « زی الهوا » شاهکار عبدالحلیم حافظ ترانه خوان شهیر مصری ترانه سرا: محمد همزه آهنگساز: بلیغ حمدی ترجمه : از خودم. این ترانه از روی ترجمه ی انگلیسی با استناد به متن عربی انجام شده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12 توسط شیما |
|
|
من برادرانم را به مرگ می خوانم، خواهرانم مویه کنان رخت عزا تن می کنند. شبنامه ی سلطنت مرگ اینگونه آغاز می شود. در تاریکی من شب نیز خواهد مرد. ای جام نوشان خون، ای بزرگان پستی، در آغاز ویرانی زمین بر طبل های وحشت بکوبید. امشب شیطان از شانه های سقوط می آید و در نجواهای مردی که رو به دیوار می میرد قاصدکی به معراج خبر می رود. من از پادشاهی مرگ هراسانم، من از بهار قحطی هراسانم. بر گور من کودکی پی تکه ای نان گریه می کند من از زندگان هراسانم. شب نشینان به هر شب پنداری خواب در چشم ندارند و تو را خواب فراموشی گرفته است. ملک قدیسان اینک مأمن روسپیان است. ما را تباهی باور کشته است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11 توسط شیما |
|
|
خاقانی سال نو مبارک!
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9 توسط شیما |
|
|
وقتی نیستی، نیستی وقتی قرار بر ندیدن باشد چه تفاوت هم کوچه باشیم، هم شهر یا فرسنگ ها دور تو نیستی حتی حتی وقتی بازدم تو نفس های من است هر چند زیر یک آسمان راه می رویم من زیر باران از تو می خوانم تو غرق فراموشی خیس می شوی چه تفاوت که ببینی چتر هایمان همیشه بسته اند وقتی نیستی هرگز نخواهی بود و هیچ چیز ما را به هم نزدیک نخواهد کرد
چهارم آذر ماه هشتاد و پنج تهران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11 توسط شیما |
|
|
معمولا یکی از ایده آل ترین ملاک های ظاهری برای دخترها قد بلنده - هر چقدر بیشتر بهتر - چند وقت پیش داشتم فکر میکردم که اگه طرف زیاد ازت بلند نباشه یه حسن خیلی مهم داره اونم اینه که هر وقت خواستی ببوسیش کافیه دستتو بندازی دور گردنشو ... حالا اگه آقاهه یه متر ازت بلندتر باشه دقیقا مثه بالا رفتن از درخت میمونه و اون بیچاره باید کلی خم شه اووووووووووووووووه کی میره این همه راه رو وقتی با یه چرخش سر میتونی راحت بوس کنی چرا دردسر درست میکنی؟ توضیح: این عکس مجسمه ی معروف The Kiss اثر مجسمه ساز فرانسوی Auguste Rodin هست همون که مجسمه ی معروف The Thinker رو ساخته برای اطلاعات بیشتر هم میتونید به ویکی پدیا برید یا توی گوگل جستجو کنید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11 توسط شیما |
|
در قانون شما اگر زن هستم بر ریشه تبعیض تبر زن هستم! از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ تهدید نکن حقیر! من زن هستم
از وبلاگ ابر اردیبهشت : http://abreordibehesht.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 13 توسط شیما |
|
|
این رو چند روز پیش توی دفتر قدیمیم پیدا کردم مال وقتی که نوزده سالم بود. این رو خیلی خودم دوست دارم همون موقع هم توی وبلاگ سابقم نوشته بودمش، باید از نظر وزنی و ترکیب کلمات درستش می کردم اما دلم نیومد این مال همون حس و حال دو سال پیشه با همون کلمات و همون وزن غلط
همه ی آبادی می شناختند تو را عزلتی داشتی بی همتا همه ز جادوی نگاه تو گذر می کردند به سلامت اما سحر چشمان تو کس جز من را نفریفت که نگاهت برد افسار خیالم را و به ابد پی عشق تو کشاند
تو به رسم هر روز بر سر رود می رفتی و به ریگ هایش سخن می گفتی و من از پشت درختان تصویر تو را بر دلم مهر می کردم عشق تو را هر روز در دلم نقش می کردم
خورشید دل در مهر تو داشت و من دیوانه ی تو دشمنش می پنداشت به تدبیر پلیدی هر روز می تابید و رود را خشکانید از گرمای حسدش خورشید که دگر باره نگاه تو را نبینم در آب
تو به شب رفتی از خورشید که نجوای تو را با رود کشت و من هر روز بر سر رود تو می آیم می خوانم آی باران آی ابر تیره رودی جاری کن که ز دروازه ی شب نشینان دور زند روی یار را در آب جاری کن و تو ای معتکف پرده ی نقاشی شب از من روز نشین می ترسی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9 توسط شیما |
|
|
صفحه نخست |
| درباره من |
|
من؟ نمیدونم شاید چون هیچ وقت خودم هم نفهمیدم کی ام و از زندگی چی میخوام یا حداقل زندگی از من چی میخواد
|